نیست یک مدته نبودم اینجا هم گر و غبار گرفته شدیدا. حالا این خیلی مهم نیست.
بماند!
سر صبحی داشتم می رفتم دفتر نشریه یک نگاه تو ی آینه به خودم کردم و گفتم :
- عرفان ! کجای کار این دنیایی؟!
...
اندر عجب قصه تلخ یک حکایت موندم. ماجرای دست نوازی جناب خاتمی.
حالا به اصل خبرش کاری ندارم. قصه چی بود و اینهاش ماند. اما عجب به موقع این قصه ازدواج موقت راه افتاد. نگو خبرهایی بوده و ما بی خبر!
برای بعضی ها که بد نمی شه. مصافحه ها قانونی می شه دیگه. ان شاء الله که همه یک دقیه قبل صیغه محرمیت خوانده بودند. ما چه کاره ایم!شاد هم توهم زده ایم! بد جور!
...
رفته بودم دنبال چاپ کتابم. خیلی برایم تلخ بود. یک دختر بچه را دیدم به اصرار از مادرش لوازم آرایشی می خواست. و مادرش می گفت نه. برای تو مناسب نیست. می گفت: چرا؟ می گفت : دخترم این چیزها برای خانمهای خوب نیست. گفت: پس چرا معلممان استفاده می کنه؟ مگه خودت نگفتی معلممان خانم خوبیه؟...
و این کشمکش بین مادر و دختر همچنان ادامه داشت. یک نگاه به کتابی که قرار بود چاپ کنم انداختم و به خودم گفتم: عرفان کجای کار این دنیایی؟ داری برای کی کتاب چاپ می کنی؟ یعنی به نظرت اثر گذاری تو بیشتر یا رنگ و لعاب معلم؟!...
اندر عجب...