تبليغاتX
کاغذ های طلایی
پروانه ها می نویسند...یا حی یا قیوم

معصومیت از دست رفته

باور کن اصلا منطقی نیست بخواهم از حرف های تکراری حرف های تکراری تر بزنم, اما می شود از حرف های تکراری حرف های نویی در آورد.

مثل تنهایی های شیما

شیما کیه؟

شیما همان دختریه که ازمن خواست این چیز ها را اینجا بنویسم.شیما معتقده که خلوت بهش صدمه زده.

شیما فقط 17 سالشه. اون مدتهاست درس را رها کرده. شیما گرفتار یک بیماری شده به اسم ...

بیماری شیما از وقتی شروع شد که توی مدرسه درست وقتی کلاس چهارم ابتدائی بود , همکلاسی هایش با او راجع به بعضی مسایل خاص خانمها صحبت کردند و طفلک شیما از همه جا بی خبر بود. نتیجه این گفتگوی دوستانه این بود که شیما بی آنکه بخواهد به باور های غلطی رسید که هیچ یک حقیقی نبودند و حالا او گرفتار این بیماری شده. بیماری که اوایل فکر می کرد یک رفتار عادی است و اما بعد فهمید که این یک بیماری و یک رفتار غلط است. اخیرا او فهمیده علاوه بر اینها , این کار او گناه هم هست و این بیشتر او را عذاب می دهد چون او باور های مذهبی زیادی دارد که حالا همه آنها را در دست نابودی می بیند.

و اما نکته قابل توجه اینست که آموزش چنین مسائلی از چه زمانی باید آغاز شود؟ آیا مادر شیما کوتاهی کرده و یا جو مدرسه؟

اگر بخواهیم بگوئیم مادر شیما باید زود تر او را مطلع می کرد , پس حرف های هیامه چه معنی می دهد؟

هیامه می گوید: من با مادرم بیشتر از دو دوست بودیم. مادرم همه چیز را دوستانه به من می گفت و به من آموزش می داد تا اینکه نه ساله شدم و مادرم به من بعضی از این مسائل خاص را آموخت. تا قبل از آن من نسبت به این مسائل بی توجه بودم اما بعد از آن دچار یک نوع وسواس شدم و باعث شد تا خودم را مورد آزمایش قرار بدهم تا همه چیز را خودم به طور عملی بفهمم. اشتباه من هم از همینجا بود و بعد گرفتار شدم.

المیرا نوجوان 11 ساله ای که به نسبت زود تر از بقیه متوجه اشتباه خود شده نیز می گوید که کنترل خودش را ندارد و بعد از انجام این عمل , ندامتی او را فرا می گیرد که ساعت ها گریه می کند و هیچ توضیحی برای گریه اش به خانواده ندارد.

این قضیه فقط شامل دختران نیست, بلکه پسرها نیز از این دام در امان نمانده اند..

سعید یکی از این قربانیان است که خودش علت اصلی این درد را مادرش می داند. او معتقد است اگر مادرش در خانه درست لباس می پوشید , او نیز تحریک نمی شد و گرفتار این نوع از اعتیاد نمی شد.

صادق نوجوان18 ساله ی دیگر می گوید: همه چیز را وقتی فهمیدم که خطاست با پدرم درمیان گذاشتم اما در کمال ناباوری متوجه شدم به دلیل اینکه مادرم طلاق گرفته , پدرم نیز گرفتار این بلاست.

مسعود مردی 48 ساله است. او به هنگام صحبت از ماجرا اشک می ریزد. مسعود از کودکی دچار این بلا شده و خود معتقد است اگر پدرش با او دوست بود و مسائل را به او می آموخت , اینگونه نمی شد.

و ناصر کوچکتر از آن است که بخواهد اظهار نظر کند.او تنها 5 ساله است و هنوز نمی داند که این کار غلط است. مادرش گریه می کند و گرفتاری ناصر را تقلید پسر از پدر می داند. مادر ناصر به همین علت در آستانه ی جدایی از پدر ناصر است.

و اما نکته آخر...

راستی  راه حل چیست؟ و مقصر کیست؟

هیچ آماری از این موضوع در دست نیست. اما آیا آمار ها می توانند پاسخگوی رفع مشکل باشند؟ 

بی شک چنین نخواهد بود. راستی تو چی فکر می کنی؟ تو یک فکر نو هستی و حرف هایت می توانند یک راه حل باشند.  پس راجع به آنها صحبت کن و اجازه بده من و تویی که می توانیم با هم, همفکری کنیم به دنبال راه حل باشیم. فکر تو, فکر من, فکر دنیای ماست و با اندیشه درست , استحکامی فولادین پیدا خواهد کرد.

 

 

معصومیت از دست رفته

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 17:14  توسط عرفان قیامتی  | 

"دل می رود ز دستم, صاحب دلان خدا را        دردا که راز پنهان , خواهد شد آشکارا"

    بد جوری دلم گرفته. انگار هر چی احساس تنهایی بود از بعضیاز دوستان منتقلشد به من. آنقدر که نشستم به نوشتن. هر چی به ذهنم آمد روی کاغذ خط خطی کردم. آخه نمی دانید این وبلاگ دوستمان چه بلای به سرم آورده. کدام وبلاگ؟ معلومه . وبلاگ نگاه منتظر دوست خوب و پر از احساسمان. من که دیوانه این وبلاگ شدم.هر بار که سر می زنم,تمام مطالب را میخوانم.جدا فکرم را دگر گون کرد.

   نمی دانم اینهمه احساس را از کجا آوردی. خوش به سعادتت. دلم می خواستمی توانستم مثل تو باشم, نه یکی مثل بقیه. تمام آرشیوت را تا جایی که آمد خواندم.و فکر کردم.اصلا حتی نخواستم فکر کنم کی هستی و از چی می نویسی.اما من به یک چیز اعتقاد دارم و اونهم اینه:

هرآنچه از دل بر آید لاجرم بر دل نشیند.

 

مطمئن هستم که حرفهایت از جنس شیشه دله. مثل حرفهای سهراب که می گفت:

به سراغ من اگر می آیید,

نرم و اهسته بیایید

مبادا

که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من.

ازت نپرسیدم و لینکت کردم. و مثل نگاهت, منتظر خواهم ماند.

    نمی خواهم اینجا جوری حرف بزنم که ملت به عقلم شک کنند اما آنقدر از خواندن وبلاگ نگاه منتظر منقلب شدم, که همانطوری که گفتم, کلی خرده کاغذ خط خطی کردم. نمونهاش همین خطخطی های پایین:

   " آمدی و رفتی و با هم دعوایمان شد و تو گفتی: فکر می کنی خیلی مردی ؟ و من به تمسخر خندیدم و گفتم: نه جان تو , تو مردی  و تو عصبانی شدی و هر چه تلاش کرده بودی جلو پایم روی زمین کوبیدی و من حتی خم نشدم که برش دارم و فکر کردم مردی به این حرف هاست و تو دلگیر شدی و من فکر کردم دلگیری تو بچه بازیه و خواستم یادم برود اما یادم نرفت و ماندی توی ذهنم و به بازی گرفتی و فکر کردی این هم توپ دوران بچگیه و هی پا زیرش زدی و کاری کردی که افتادم دنبالت و بعد از کلی گشتن جایی دیدمت که ای کاش نمی دیدمت اما باز هم دست بر نداشتم و آمدم جلو و فکر نکردم تو هم ممکنه به من فکر کرده باشی و دلت نمی خواهد من تو را آنجا ببینم و وقتی من را دیدی اون سینی لعنتی افتاد و ظرف و کاسهایش شکست و تو فریاد زدی دست از سرم بردار اما من که دستم روی سرت نبود , جلویت دراز بود و تو دویدی که سوار اولین اتوبوس به هر مقصدی بشوی و من هم دویدم دنبالت آنقدر که نفسم با باد همراه شد و تو سوار شدی و آنقدر عجله داشتی که لنگه کفشت از پایت در آمد و شدی مثل سیندرلای قصه ها و من کفش تو را برداشتم اما اتوبوس راه افتاد و من ماندم با لنگه کفش تو و یک عالمه غصه و صبح دوباره افتادم به دنبالت و یک نشونی و گشتم اما انگار نبودی ولی باید پیدات می کردم و موهای شقیقه ام کم کم سپید شده بود که پیدات کردم و چه خوب شد که برای عیادت اون پیرزن و پیرمردها با رفقا آمدیم آنجا و آنجا دیدمت اما تو منو ندیدی و خودم را ازت پنهان کردم چون ترسیدم اگر باز هم من را ببینی , ایندفعه هرگز پیدات نکنم ولق قسمت چیز دیگه ای بود و تو انگار باید منو می دیدی چون وقتی اون پیرزن به گریه افتاد که من شکل پسرش هستم , هم اتاقی اش تو را صدا زد و و وقتی آمدی دیدی من ایستادم و خشکت زد و من دستپاچه شدم چون گوشه لنگه کفش قدیمی ات از کیفم زده بود بیرون و تو کارت را کردی و از اتاق بیرون رفتی و من باز دنبالت دویدم و تو تا سر کوچه رفتی  و من اینبار تند تر آمدم و تو یکدفعه ایستادی و من هم ایستادم وتو چشم انداختی توی چشمم و سحرم کردی و بعد زدی توی گوشم و رفتی و اینبار دیگه شب و روزم را زدی و بردی و هر چه گشتم نبودی و حال تمام موهای سرم سپید شده و دستهایم می لرزه و از سر تنهایی الان جای همان پیرزن سالها قبلهستم و جمعه به جمعه می روم بیرون و امروز پیدایت کردم و تو دیگه از من فرار نمی کنی ولی با خیال راحت جلو رویم خوابیدی و من آرام روی تو دست می کشم و آن لنگه کفش قدیمی را جلویت روی سنگ قبر سردت می گذارم و بلند می شوم و حالا دیگه منتظرم تا زود تر به من هم اجازه بدهند کنارت زیر اون لحاف سنگی بخوابم."

    دیگه نمی توانم چیزی بنویسم اما منتظر خرده کاغذ های خط خطی شما هستم.

یا حق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 17:59  توسط عرفان قیامتی  | 

 سلام
+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 9:38  توسط عرفان قیامتی  |