
شاید پراکندگی موضوع تا این حد صحیح نباشه , اما وقتی چیزی به ذهنم میرسه باید آن را مطرح کنم تا با هم راجع به آن حرف بزنیم. موضوعی که این دفعه ذهنم را درگیر کرده مربوط می شود به ...
به این راحتی نمی شود راجع به این موضوع مقدس صحبت کرد. در حقیقت من در مقامی نیستم که بتوانم راجع به آن صحبت کنم. اما حداقل می توانم راجع به احساسی که ما از آن با همین نام یاد میکنیم, صحبت کنم. اگر هر کدام از ما صفحه های طلایی زندگی امان را ورق بزنیم, چیز های تازه ای در آن پیدا می کنیم که شاید در شرایط زمانی خودش مشغولیت ذهنی زیادی را برای ما به همراه داشته و حالا گرچه شاید به ظاهر فراموشش کرده ایم اما, همچنان در ضمیر ما چون شعله ای می سوزد. عشق یکی از همین گره هاست که اگر در زندگی ما رخ داده باشد , مطمئنا باعث تغیراتی هر چند کوچک یا بزرگ, مطلوب و یا ناخواسته و نامطلوب , به وجود آورده است. عشق در زندگی بشر به چیز های زیادی تعبیر می شود, مثل : محبت و علاقه.
شاید این علاقه به علت هجوم یک باره اش و یا داغی بیش از حدش است که بعضا آن را عشق می نامیم. دوستی عشق را اینگونه برایم معنا می کرد و می گفت: عشق از سه حرف تشکیل شده و آنها هم ( ع ش ق ) هستند. ع علامت علاقه, ش علامت شدید و ق علامت قلبی است. در واقع در نهایت این سه حرف تبدیل به علاقه شدید قلبی منتهی می شود. و اما چند سوال باقی می ماند که اگر علاقه شدید قلبی است, پس چرا گاهی به تنفر تبدیل می شود؟ و یا اینکه آیا عشق تنها برای فارسی زبانان است؟ اگر این طور است پس این کلمه love به چه معناست؟ شاید لاو به معنای لاو است نه بیشتر.
صرفا اگر به لذت هایی که در لحظات به ظاهر عاشقی بپردازیم, نیک خواهیم فهمید که موضوع یک عشق ناب نیست و براثر یک برخورد, یک صحبت چند کلمه ای , یک نگاه, زیبایی چهره , زیبا صحبت کردن و یا حتی پولداربودن طرف به وجود آمده است.البته نه به همین راحتی ! حداقل چند شب به این موضوع یا آن لحظه خاص فکر شده و در آخر اینگونه نتیجه گیری شده که عاشق شده ام.
درباره عشق باید یک نکته را توضیح بدهم و آن اینه که آن چیزی که در وجود ما هست و ما اسمش را گذاشتیم عشق چیزی نیست جز درجه بندی محبتی که خدا در ما انسانها نهاده. به قول رنه مارگریت یکی از نقاشان بزرگ جهان: این یک پیپ نیست!.
ممکنه ما اسمش را عشق گذاشته باشیم اما می توانستیم اسمش را بگذاریم چاشاتور!؟!
بله , چاشاتور. شاید بخندی اما اگر از روز اول به جای لغت عشق, تاکید می کنم که لغت عشق نه حس عشق , یاد می گرفتیم که این حس اسمش چاشاتور است , مطمئنا امروز اگر من نوعی می نشستم این پشت و می گفتم بیائید به این حس بگوئیم عشق به من می خندیدید.
در هر صورت صحبت سر این نیست که اسم این حس چیه و چرا!؟ همه ما می نویسیم. همه ی ما از دلتنگی ها , هیجان ها, غم ها و غصه ها, شادی ها و نشاط ها, دلتنگی ها ونیاز هاو... می نویسیم. اما خیلی از ما این حس عشق را در معنایی که شخصا ازش دارند یک جوری تجربه کردند. بعضی از ما هم که تجربه نکردن, توی نوشته ها یشان از این حس طوری صحبت می کنند که گویی عشق و تعریف شخصیاشن را حقیقتا تجربه کردند. منهم تجربه کردم. اما من برای عشق یک فولدر باز کردم و این فولدر پر از فایل های عشقه. نه نه , اشتباه نکن رفیق, من یک بار عشق را در معنای خدا درک می کنم. یک بار در بو ئیدن یک گل, یک بار در نگاه به مادرم , یک بار بوئیدن دست های پدرم, یک بار با نوشتن یک نامه به کسی که شاید وجود خارجی نداشته باشه و یک بار با شنیدن و گفتن با یکی که جفتمه. آره , عشق می توانه از خاک باشه و می تواند از آسمان باشه. من عاشقم.عاشق آن چشم های آبی و خاکستری که هر وقت نگاهم می کنه , من خشک می شوم. اما من عاشق یک چیز دیگه هم هستم, عاشق...
صبر کن تا بیشتر بشناسمت. روزی که تو هم توی کاغذ های طلایی برایم یادداشت گذاشتی برایت می گویم که عاشق ... بودن واقعا قشنگه. تو هم می توانی عاشق باشی اما به شرطی که خلوتت را با عشقت اشتباه نگیری. وقتی عشقت می آید باید باهاش نجوا کنی. مطمئن باش به رویت لبخند می زنه. آره لبخن می زنه برای تو. تویی که عشقت مادرت, تویی که عشقت نوشتنه, خواندنه, همسرته, نامزدته, وتو تویی که عشقت به نظر من بهترینه. تویی که عشقت خداست. آسمان را ببوس و باور داشته باش که بوسه ات بر دستان نور خدا می نشیند. راستی وقتی خلوت کردی با معشوقه ات از من هم سخن بگو. آخر من هم دوستش می دارم. عشق من سرخ است و در جعبه گل های سرخ و خشک احساسم می گذارمش تا پاک و مطهر شود و می شود. عشق من را معشوقه ی تو سپید می کند.سپیدی به سپیدی مطلق خودش.
با تو می گویم سپیدی عشق را نوشیده ای؟
و من جام عشق را با آرزوی فنا برای عشق سر می کشم.
علی آقا, برای مسافر میهمان تو هم می نویسم اما اول دلم می خواهد بار دیگر متن زیبای کلامش را با هم بخوانیم. شاید ببیند و همراهی ام کند.
|
|
جمعه، 18 آذر 1384، ساعت 16:50 | |
|
بعد از تو دیگر شعر گفتن با یاد تو مرا راضی نمی کند دیگر خاطراتت مرا سیری نمی دهد و دیگر خیال با تو بودن آرامم نمی کند من تو را می خواهم خودت را وجودت را که سر شار از غرور و محبت است کسی را می خواهم که دستان پر ز مهرش در سرمایی ترین زمستانهای تنهایی گرما بخش دستانم بود من وجود کسی را خواهانم که سخنانش برف یخ زده دلم را ذوب کرد و در آن چشمه زیستن را روانه ساخت آری !!!!!! من کسی را می طلبم که چگونه زیستن را به من آموخت و چگونه انتخاب کردن را......... | ||
|
E-mail: وارد نشده است |
URL: وارد نشده است |
|
|
|
جمعه، 18 آذر 1384، ساعت 16:51 | |
|
ديگر برای اشک چشمی تر ندارم .. حتی سلام صبح را باور ندارم . من جلوه هاي عشق را پرواز دادم. اما ندانستم که خود یک پر ندارم . اکنون که تاریکی تو را از خاطرم برد . دیدم که شب ها سایه ای بر سر ندارم. من از نگاهت سینه را پر کرده بودم . اکنون طلوع عشق را در ندارم. هرگز گل احساس را پر پر نکردم. زیرا در این منزل گلی دیگر ندارم. در خاطرات دل ؛ نگاهت جاودانی ست. جز شعر چشمان تو ؛ در دفتر ندارم ... | ||
|
E-mail: وارد نشده است |
URL: وارد نشده است |
|
|
|
جمعه، 18 آذر 1384، ساعت 16:53 | |
|
ما که با تو سر دشمنی نداشتیم چرا رفتی؟ ما که با بودن تو دنیا رو داشتیم چرا رفتی؟ هر دلی یاری داره دل و دلداری داره برای این دل تنها هنوزم راهی داره ما که عاشق شدیم و دل به تو بستیم چرا رفتی؟ ما که پروانه شدیم دور تو گشتیم چرا رفتی؟ | ||
|
E-mail: وارد نشده است |
URL: وارد نشده است |
|
|
|
جمعه، 18 آذر 1384، ساعت 16:56 | |
|
آن سيه دست سيه دل که تو را چون گلی با ريشه از زمين دل من کند و ربود نيمی از روح مرا با خود برد نشد اين خاک به هم ريخته هموار هنوز ساقه ای بودم پيچيده بر آن قامت مهر ناتوان...نازک...ترد تند بادی برخاست تکيه گاهم افتاد برگ هايم پژمرد.. | ||
|
E-mail: وارد نشده است |
URL: وارد نشده است |
|
|
|
جمعه، 18 آذر 1384، ساعت 17:0 | |
|
اگر روزي مردم ، تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم ؛ بر رويه سينه ام تکه يخي بگذاريد تا به جايه معشوقم برايم گريه کند ... چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم ... و آخر اينکه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم | ||
|
E-mail: وارد نشده است |
URL: وارد نشده است |
|
|
|
جمعه، 18 آذر 1384، ساعت 17:4 | |
|
کنار رود نشستم و گریستم باشد که اشک هایم تا دور دست ها جاری شود تا عشقم هرگز نداند که روزی به خاطر او گریستم ... ////همه ذرات جان پيوسته با دوست همه انديشه ام انديشه اوست نمي بينم به غير از دوست اينجا خدابا اين منم يا اوست اينجا ؟؟؟؟ //// تو نيستي كه ببيني دل رميده من بجز تو ياد همه چيز را رهاكرده است غروب هاي غريب در اين رواق نياز پرنده ساكت و غمگين ستاره بيمار است دو چشم خسته من در اين اميد عبث دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است تو نيستي كه ببيني | ||
|
E-mail: وارد نشده است |
URL: وارد نشده است |
|
|
|
جمعه، 18 آذر 1384، ساعت 17:9 | |
|
تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده است طنين شعر تو مگاه تو درترانه من تو نيستي كه بيبني چگونه مي گردد نسيم روح تو در باغ بي جوانه من چه نيمه شب ها كز پاره هاي ابر سپيد به روي لوح سپهر ترا چنانكه دلم خواسته است ساخته ام چه نيمه شب ها وقتي كه ابر بازيگر هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير به چشم همزدني ميان آن همه صورت ترا شناخته ام به خواب مي ماند !!! /// | ||
|
E-mail: وارد نشده است |
URL: وارد نشده است |
|
|
|
جمعه، 18 آذر 1384، ساعت 17:19 | |
|
(( یادش بخیررررررررر )) کاش تو مال من بودی کاش قلب تو مال من بود کاش دستات تو دستام بود کاش نفس های گرمت کنارم بود کاش تو مال من بودی اگه مال من بودی...اگه مال من بودی برات از آسمون ستاره می چندم اگه مال من بودی سایه به سایه با تو بودم آخ اگه مال من بودی دیگه از خدا چیزی نمی خواستم اگه مال من بودی فردا مال من بود نمیدونم شاید تو هم داری به همین فکرمیکنی! اگه داری به این فکر می کنی بخند! اگر هم به این فکر نمی کنی بازم بخند ! | ||
|
E-mail: وارد نشده است |
URL: وارد نشده است |
|
|
|
جمعه، 18 آذر 1384، ساعت 17:27 | |
|
بي مروت گريه ام را ديد و رفت اشک در چشمان من حلقه زده عاقبت به عشق من خنديد و رفت عاشقي هاي من را باور نکرد شاخه ي سبز دلم را چيد و رفت او گل سرخي به من بخشيد و رفت........................... و من ........................ می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه ی خویش می برم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه ی امید محال می برم زنه به گورش سازم تا از این پس نکند یاد وصاللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل | ||
|
E-mail: وارد نشده است |
URL: وارد نشده است |
|
یاد من می ماند که تو دانا تری/ یاد من می ماند که تو بی نام تری/ چمدانت ای مسافر پیش ماست. باز برگرد نزد ما ای مهربان.*(تنها رهگذر)
دوست خوب اهل دل, مسافر دوست دارم بیشتر روح مهربانت را بشناسم. اینجا بیا . اجازه بده در لمس لطافت های وجودت شریک باشم.

لازمه قبل از هر حرفی یک چیز را توضیح بدهم و آن اینه که دومین مطلبی را که با عنوان دل نازک شدم نوشتم یک حس زیبا بود که از خواندن دو تا مطلب به من دست داده بود . یکی از این مطالب مربوط به دوست خوبمان نگاه منتظر و دیگر مطلبی که خواندم مربوط بود به داستان کوتاه دوست خوبم تنها رهگذر. ایشون داستان کوتاهی به اسم ( سیندرلا ) داشتند که به محض اینکه در وبلاگشون گذاشتند من آن را دیدم و سریع برایشون نظر گذاشتم و البته ایشون به خاطر اینکه مطلب من کهنه نباشه این پست را حذف کردند و من را خیلی شرمنده کردند. حالا هم شخصا از ایشون خواستم که مطلبشون را دوباره بگذارند و من هم به این وسیله اطلاع می دهم که من از داستان کوتاه ایشون برداشت آزاد داشتم و اولین بار ایشون این مطلب را نوشتند که شخصا از همکاری ایشون تشکر می کنم.
و اما بعد...
دیگه نمی خواهم از شاید و باید حرف بزنم. می خواهم از ... نه نمی توانم ازش حرف بزنم. واقعیت یا هویداست یا خفاست*
واقعیت مورد نظر من اینه که تو فکر می کنی, من فکر می کنم, و او بیشتر از من و تو میداند آخر او خداست. در رابطه با مطلب قبلی که راجع بهش حرف زدیم از صحبت های مبتلایان نوشتم اما همیشه در مقابل هر بیماری دو راه وجود دارد که اولین و بهترین راه: بیشگیری بهتر از درمان است.
و دوم: درمان
نکته قابل توجه در درمان اینست که چگونه درمان کنیم.
بسیاری از کارشناسان در این باره نظر داده اند اما من اینجا نمی خواهم یک وبلاگ پر از روش های درمان بسازم و نوشتن راجع به درمان این مطلب برمی گردد به استقبال شما.
این روز ها در گیر امتحانات میان ترم هستم و منم که بچه درس خوان . بر می گردم با یک مطلب توپ توپ.
دست حق یارتان