تبليغاتX
کاغذ های طلایی
پروانه ها می نویسند...یا حی یا قیوم

خدایا, کجایی آخه. دلم بد جوری گرفته. آره می دانم تو همه جا هستی حتی روی شانه ی من, حتی توی چشم هایم که الان پر از آن مایع شفاف شده که هیچوقت نمی توانم جلویشان را بگیرم و بعضی ها اسمش را می گذارند ضعف و بعد ظالمانه می گویند شدی مثل دختر ها , اما نمی دانند که این اوج مقاومت و استواری یک زنه که با گریه کردن اجازه افسرگی به خودش نده و با همین بزرگواریشه که گاهی زیر بال ما مرد ها رو می گیرند و نجیبانه نجاتمان می دهند, حتی می توانم به جرات بگویم که توی مغزم , عقلم و فکرم هستی.

نمی دانم باید چی بگویم. امروز یک خانم آمده بود دفتر مجله. خدایا عجب صبری داری. من نتوانستم خودم را جلویش کنترل کنم و کلی گریه کردم. نمی دانم دردش را بگویم یا نه. آخه بابا بی انصاف چرا ظلم می کنی؟ اگر خودت جایش بودی طاقت می آوردی؟ بی انصاف هیچ با خودت فکر کردی این همان زنی است که آن شب که اوایل می گفتی بهترین شب زندگیت بوده مثل قرص ماه نشست و به تو جواب بله داد؟ این همان دست هاست؟ آره می دانم دیدی و خوب میدانی که این آدم همان آدمه ولی با این تفاوت که دست هایش از بس که به خاطر تو کار کردند , پر از جای زخمه و چروک شده. آره می دانم که خوب می بینی که چشمهایش از بس که برای تو شب و نیمه شب اشک ریخت و دعا کرد, ضعیف شده و جلویش یک عینک ته استکانی جا خوش کرده. آره میدانم هنوز دوستش داری اما می دانی با این کارت چه به روزش آوردی ؟ نه تو نمی دانی , نمی دانی.

آه که اگر می دانستی وقتی دفعه اول بهش گفتی برو می خواهم زن بگیرم , چه حالی شد؟. اگر بدانی که وقتی برای بار  دوم بهش گفتی زشت و پیر شدی چه رنجی کشید؟. اگر بدانی وقتی بهش گفتی ازش خسته شدی و می خواهی تنها باشی چه طور قلبش شکست؟. اگر بدانی وقتی دراز کشیدی و لب باز کردی و گفتی برو , دیگه نیا, تو طاقت نداری, چه اشکی ریخت و چطور به درگاه خدا التماس کرد که به رحم بیایی؟. اگر بدانی, اگر بدانی...

آه اگر بدانی که وقتی دیگه با هاش حرف نزدی و اون با اون حس بزرگ و مهربانش می فهمیدت و برایت لگن می گذاشت, از خجالت کشیدن تو چقدر خجالتی کشید؟. اگر بدانی وقتی گفتند دیگه فایده نداره و با چنگ ودندان بردت خانه و از حرص به خاطر نگاه یک عده دندانش را روی هم فشرد , چه دردی را تحمل کرد؟.

آگر بدانی وقتی دید که تو از تنهایی او ترسیدی چه طور شد سایبان بچه ها؟. اگر بدانی وقتی دیگه نگاهش نکردی , چه طور ایستاد و تنها کوشه چادرش بود که اشک هایش را دید, چه حرف هایی را تحمل کرد؟. اگر بدانی وقتی بچه ها را به سر انجام رسوند, دکتر ها بهش گفتند که وقت کمی برای نفس کشیدن داره چطور خندید؟.

آره خندید. اون آمد توی دفتر مجله اول اشک ریخت و تعریف کرد, بعد تعریف کرد و سکوت کرد, و بعد خندید و تعریف کرد. و من ... من اشک ریختم و شنیدم, قلبم تپید و گریه کردم و شنیدم, قلبم شکست و گریه گردم و گریه کردم و شنیدم و نشنیدم...

آمده بود یک چیزی بگوید اما...

آمد و گفت بفهمید ما زنها را, بفهمید وقتی کسی را دوست داشته باشیم تا آخرین نفسمان را هم برایش قربانی می کنیم.

آره آمده بود بگوید که ...

اما نگفت که رنج کشیده من خودم فهمیدم. نگفت چرا مردش باهاش این کار را کرده, گفت چرا نتوانسته آنقدر به مردش برسد که اون فکر نکند نمی توانه. گفت از خدا شرمنده است که امانتش را خوب نگه نداشته. گفت میداند که اگر او این طور مریض شده بود حتما مردش بهتر ازش مراقبت می کرد. گفت... و رفت.

رفت تا یک گوشه ای آرام بخوابد به امید اینکه توی آن دنیا مردش شفاعتش کنه.  یعنی ممکنه نکنه؟

من می دانم , تو هم می دانی . نیازی به شفاعت نداره . خدا خودش شفیع قرار می دهد.

نگو. نگو که دلش می شکند. باور کن اگر نخواهد تحمل بکنه , نمی کنه. مثل بعضی از زنها که تحمل نمی کنند و می روند. مثل بعضی از مرد ها که تحمل نمی کنند و می روند. اما تو که می بینی ایستاده داره  التماس می کنه که پیشت بمونه , اجازه بده بمونه. بگذار احساس کنه مثل پروانه دور تو که شبیه شمع هستی بچرخه و بسوزه از شوق مهر و محبتی که به تو داره.

تو می دانی , من هم میدانم. تو بگو من هم می گویم. تو بپذیرش من هم می پذیرم. باور کن تو بخواه که دوستت داشته باشه , دوستت خواهد داشت. مثل من. من دوستش دارم  با اینکه هنوز ندیده امش اما می دانم او هم مرا با اینکه هنوز از بودنم خبر ندارد دوست خواهد داشت. من اجازه خواهم داد که همچون پروانه بچرخد و من مخفیانه همچون اشک خواهم چکید تا شعله را خاموش کنم و اجازه ندهم بالهای مهرش بسوزد. و تو تو نیز می توانی ...

و آنگاه که خداوند انسان را خلق کرد. و خداوند زن را در کنار مرد آفرید تا در کنار هم به آرامش برسند.

و من خواهم اندیشید تا آسمان را به رنگ دلخواهم بزنم. قلم بر دست گیر و آسمان را به رنگ خودت در بیاور.

...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 6:50  توسط عرفان قیامتی  | 

قرار شد بنویسم اما از کی؟

تو تنهایم گذاشتی و من, بی تو کبوتری پر شکسته ام.

افسوس که سلطان غم نامیده اندنم, افسوس از نا مهربانی افسانه ها.

 نیک می دانی که کیستم و چه نیک فهمیدی اما ,با نگاهی نا مهربان مرا نگریستی و از سرا پرده شور نگاهت بیرون انداختی.

وچه حیف شد لحظه با تو بودن را به لذت دیدنت تباه کردم.

ای کاش می ماندی

و مرا به جای حسرت نگاه آئینه ایت با خود می بردی.

ای کاش من آن سبکی بالهایت بودم و ای کاش...

دروغ زشت است اما, اکنون بر روح من زیبایی می آفریند تا تسلایم دهد.

به روحم خواهم گفت که ترکم نکرده ای و باز خواهی گشت.

منتظر می مانم هر چند که انتظار در شکسته های نگاهت بی معناست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 8:3  توسط عرفان قیامتی  |