سلامی به زردی خورشید و آبی آسمان و سرخی گونه های شقایق
پرتوی خورشید مهر, ای مخلوق پر مهر پروردگار با تو می گویم : اندیشه ات را به بزرگی دریا پرورش ده, تا از طوفان سهمگین خشم و غضب الهی در امان باشی. باشد که رستگار شوی.
در اندیشه ام بود که با تو گام بردارم و اکنون به اندیشه ام جامه عمل می پوشانم و همگام با گام های پر توانت, راه می روم راه رفتن را از تو می آموزم. تو نیز راه رفتن را به گونه ی کودکی چون من تجربه کن. نیک می دانم که در هر یک تجربه ای هرچند کوچک نهفته است و آن راه گشای توست.
بر خیز و دستان نیرومندت را به سوی آسمان بگشا تا توانایی او را تجربه کنی و در اعماق اندیشه ای پاک به خوابی چونان اصحاب کهف فرو روی که در آن شیرینی نهفته ایست که جز به مسخی آن نخواهی چشید.
با من بیا تا شوق را در نگاهت بریزم و آسمان را نشانت دهم. با من بیا تا پاره پاره های قلبم را بر تو هویدا کنم و از تو بخواهم آن را چاک چاک تر کنی. دردی است بس شیرین. بیا تا تجربه اش را به تو بیاموزم و تو به من فرار از پلیدی را بیاموزی.
و در پس هر آمزوشی, یادگیری هنری است و هنر من تویی. آری تو . تویی که پرواز را می دانی اما پرواز نمی کنی, تویی که نگاه را دیده ای اما باورش نکرده ای, تویی که...
زیباست بیاندیشی که به تو می اندیشم. و زیباست باور کنی که شوق هم ایثار است.
بر اندیشه ات پنهان مکن که شکستن را تجربه کرده ای و آن را همچون نور نوشیده ای. آری نور!. نوری که اگر نبود و تجربه اش نمی کردی, اکنون هر لحظه بر تو هراسی بود که مبادا بر چاله و چاهی فرو روی.
با من بیا تا در زیر پرتو مهر شوق دیدار, گام برداریم و نگاه را اینبار ما معنا کنیم. شاید آنچه که ما معنا می کنیم, زیباترین معنا باشد. با من بیا...
ظهر عاشورا تو را خواهم دید. در همان کوچه خاکی که خوب راهش را می دانی. آری , از شهر غرور بگذر و به شهر محبت برو. و بعد از هر که بپرسی خیابان دریا را نشانت می دهد, آنگاه که در خیابان دریا قدم نهادی , اولین کوچه, کوچه ی شور است; وارد شو. خانه ای با دری به رنگ محبت تو خواهی دید. هیچ نیازی به کوبیدن کلون در نیست, آخر این خانه کلون ندارد و هر که میهمانش شود از عاشقان خاص است و در برایش گشوده. می خواهی با هم برویم به آنجا تا محبت واقعی را در کنار هم لمس کنیم؟ پس با من بیا تا تو ا با خود به خانه ی عشق به مولا ببرم.
با من بیا...