تبليغاتX
کاغذ های طلایی
پروانه ها می نویسند...یا حی یا قیوم

   این مدت که نبودم خیلی شوکه بودم و در یک جور بهت به سر می بردم. به هر حال به کمک دوستانم توانستم یک مقدار آرام تر بشوم. راستش یک دفعه مشکلات روی سرم خراب شد . به امید خدا همه اش را حل می کنم.

چند روز قبل امتحان کنکور ارشد داشتم. وقتی امتحان تمام شد و داشتم می رفتم خانه, مردی را دیدم که با همسر و فرزندش کنار خیابان نشسته بود. ظاهر امر اینطور بود که همسرش مشغول شیر دادن به نوزادشان بود, اما واقعیت چیز دیگری بود. نزدیک تر که رسیدم آن مرد که جوان و صد البته سر و وضع مناسبی هم داشت, آمد جلو و گفت آقا یک کمکی بکنید....

   آنقدر جا خوردم که مات و مبهوت نگاهش کردم. اصلا خشکم زده بود. آن مرد هم وقتی دید من به او پول بده نیستم, با زن و بچه اش گذاشت و رفت. و من مانده بودم معطل که مرد جوان و سالمی چون او , که می توانست به راحتی کار بکند, حتی کارگری در حد پائینش, اما گدایی نکند, چرا زن و بچه اش را هم کرده بود آلت دست تا گدایی بکنند؟

یعنی واقعا خجالت نمی کشید که به هر کسی رو بیاندازد و طلب پول بکند؟

 یعنی واقعا غیرتش اجازه می داد که زن و فرزندش را همه ببینند و گدایی بکنند؟

وای بر ما.

وای بر ما که اینطور خود را فراموش کرده ایم و به نا کجا آباد سفر کرده ایم.

وای بر او که غیرتش را باد ها برده اند تا بی هویتی را همچون یک فراموش شده از دست بدهد و در تلاطم خفه ای بدود.

وای بر...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 18:12  توسط عرفان قیامتی  | 

آه...

 

 

 

 

 

 

آنقدر سینه ام از این غم تنگ است که نوشتن را در خیال گم کرده ام. آه سامرا اَه سامرا. با امانتی های ما چه کردی...

آه

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 11:47  توسط عرفان قیامتی  |