این مدت که نبودم خیلی شوکه بودم و در یک جور بهت به سر می بردم. به هر حال به کمک دوستانم توانستم یک مقدار آرام تر بشوم. راستش یک دفعه مشکلات روی سرم خراب شد . به امید خدا همه اش را حل می کنم.
چند روز قبل امتحان کنکور ارشد داشتم. وقتی امتحان تمام شد و داشتم می رفتم خانه, مردی را دیدم که با همسر و فرزندش کنار خیابان نشسته بود. ظاهر امر اینطور بود که همسرش مشغول شیر دادن به نوزادشان بود, اما واقعیت چیز دیگری بود. نزدیک تر که رسیدم آن مرد که جوان و صد البته سر و وضع مناسبی هم داشت, آمد جلو و گفت آقا یک کمکی بکنید....
آنقدر جا خوردم که مات و مبهوت نگاهش کردم. اصلا خشکم زده بود. آن مرد هم وقتی دید من به او پول بده نیستم, با زن و بچه اش گذاشت و رفت. و من مانده بودم معطل که مرد جوان و سالمی چون او , که می توانست به راحتی کار بکند, حتی کارگری در حد پائینش, اما گدایی نکند, چرا زن و بچه اش را هم کرده بود آلت دست تا گدایی بکنند؟
یعنی واقعا خجالت نمی کشید که به هر کسی رو بیاندازد و طلب پول بکند؟
یعنی واقعا غیرتش اجازه می داد که زن و فرزندش را همه ببینند و گدایی بکنند؟
وای بر ما.
وای بر ما که اینطور خود را فراموش کرده ایم و به نا کجا آباد سفر کرده ایم.
وای بر او که غیرتش را باد ها برده اند تا بی هویتی را همچون یک فراموش شده از دست بدهد و در تلاطم خفه ای بدود.
وای بر...
آنقدر سینه ام از این غم تنگ است که نوشتن را در خیال گم کرده ام. آه سامرا اَه سامرا. با امانتی های ما چه کردی...
آه