تبليغاتX
کاغذ های طلایی
پروانه ها می نویسند...یا حی یا قیوم
... از من یک تصویر کشید. لابه لای صفحات دفتر سبزم. خیلی شبیه من شده. به خاطر کشیدنش از من عذر خواهی کرد ولی من بهش گفتم این یک شاهکاره. نظر شما چیه؟
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 9:42  توسط عرفان قیامتی  | 

خوب. اینم از این. تمام شد. سردبیر محترم امر فرمودند که بروم به وبلاگم برسم که می خواهد بقیه اش را بخوانه... میبینید تو را خدا. اینجا هم امان نداریم. شده مخاطبمان.

سردبیر جان , گیر ندی ها. خودت خواستی. بفرما. بعد نگویی دوباره زدم فاز مجنونی ها... از ما گفتن بود.

بسم الله

خوب کجا بودیم؟ بگذار پست قبلی را بخوانم.!.!.!.

آها. بله درسته .خوب و اما بقیه ماجرا:

از خجالت داشتم آب می شدم که سردبیر گفت: اگر خجالت می کشی دیگه نخوانم؟ جعفری همکارم گفت: نه خانم بخوانید که به قول خودتان خودش را لوس کرده!.

سردبیر باز آن لبخند را زد و گفت: ایشون اینطور نوشتند که: امروز درست یک ماه از آمدنم می گذره. جدا که محیط جالبیه . با این همه گرفتاری های من و غیبت های بی دلیلم البته برای کادر اداری اینجا, این سردبیر حتی یک کلمه هم به من ایراد نگرفته. فقط می آید می گوید: مشکلی که نیست تا نگران بشوم؟

من هم می گویم نه.و بنده خدا می آید دستهایش را می گذاره روی میزم و می گوید: می توانی عقب افتادگی ها را رفع کنی یا بمانم کمکت کنم؟

من هم که خجالتی , می گویم نه و اونهم می رود. اما نفهمیدم از کجا فهمید این دفعه به کمکش احتیاج دارم و بعد از جواب منفی من برای کمکش رفت و با دو تا چایی برگشت و نشست کنار میزم و خودش بدون هیچ حرفی کمکم کرد. مسخره است. دلم نمی خواهد راجع به من بد فکر بکنه اما ...

سردبیر ایندفعه سرش را بلند نکرد. اما آرام و با صدای ملایمی گفت: آقای قیامتی, روزی که برای کار توی این محیط آمدی من به همه خصوصیات اخلاقی ات پی بردم. من شما را بهتر از خودت می شناسم. در ضمن توی زندگی هر آدمی ممکنه مشکلاتی وجود داشته باشه که گاهی مجبور به کم کاری در بخشهای دیگر زندگی اش بشود. این یک امر طبیعیه. و بعد بقیه مطلب را خواند اما برای خودش. لبخندی روی لبش ظاهر شد و بعد ورق زد و ادامه داد: دیروز درست یازده ماه و بیست و هشت روز از آمدن من به این جمع بزرگوار می گذره. باورم نمی شود. چقدر زود گشت. دیروز مرد جوانی به همراه سردبیر آمده بود توی دفتر. از صمیم قلب برای سردبیر آرزوی خوشبختی می کنم. به هم می آیند و به نظر مرد مهربانی می رسید. این مدت سردبیر برایم مثل خواهرم عزیز شده آنقدر که هفته پیش که آن دختره ی بی ادب با آن لحن بدش آمده بود فقط انتقاد بکنه که به نظرم بیشتر توهین کرد, دلم می خواست پرتش کنم بیرون که چشمهای سردبیر را بارانی نبینم اما با یک اشاره من را از هر اقدامی باز داشت. خدا کنه این مرد جوان دیروزی که درست چهار ساعت تمام با سردبیر توی اتاقش نشسته بودند و حرف می زدند و سردبیر با اعتماد به نفس کامل در اتاقش را بر خلاف همیشه باز گذاشت, پشتوانه محکمی برایش باشه هرچند که گمانم زیاد بهش احتیاج نداره. نمی فهمم فقط چه طور نامزدی هستند که پسره با سر پائین با سردبیر حرف می زنه. حتما هنوز عقد نکردند. شاید هم نامزد نیستند. اصلا به من چه این فضولی ها. اما دست خودم نیست. برایش نگرانم.

به این جا که رسید سردبیر با یک لغزش کوچیک سعی کرد روی اولین صندلی بشینه. که جعفری برایش صندلی را کشید جلو و اون نشست. سرش پائین بود و هیچ حرفی نمی زد. با من من گفتم :خانم سردبیر می دانم که نباید این ...

حرفم را قطع کرد و با صدای لرزانی گفت: آنروز تنها مردی که حضور داشت شما بودی و من نمی توانستم با آن آقا تنها بمانم. در اتاقم که درست روبروی اتاق شماست را باز گذاشتم که دقیقا مراقبم باشید. و ممنونم که بودید. آن آقا نامزد من نیستند. ایشون...

در ناباوری همه ما سردبیر سرش را بلند کرد و با چشمانی پر از اشک گفت: ایشون متاسفانه یکی از افرادی بود که قرار بود به جمع ما پیوندد اما نشد. اشکهای سردبیر پائین آمد. آرام با سر انگشت پاکشون کرد و گفت: مقصر هم من هستم. ایشون به اینجا واقعا احتیاج داشت اما من با کارهای نیمه تمامم باعث شدم که از دست بدهیمشان.

جعفری گفت چرا حالا اینقدر ناراحتید؟

سردبیر گفت: اون می توانست با این محیط بهترین بشه در جای خودش. الان درست پنج ماه داره تلاش می کنه که وارد این جمع بشود. من .من مقصرم. اون درست ٦٠٠ قطعه کار انجام داده بود. ٦٠٠ قطعه ای که باور کنید به هر ناشری میداد بی بهانه می برد زیر چاپ. اما ایشون آرام گفت به خاطر اینجا آنها را نوشته پس به کس دیگه ای نمی دهد و دفترش را بست و گفت باز هم می نویسه تا دوباره جایی برای ورودش باشه.

بعد با همه وجود گریست. شانه هایش می لرزید. گفتم: خانم سردبیر, من. یعنی کاری از دستم بر می آید؟

گفت: آره تکلیف خودت را معلوم کن . تو اولین موردی بودی که دو طرفه می نوشتی اما نوشته هات ماند. این برای من شده یک شکست. سعی کن یک جوری کنار بیای. روحا خسته ام. می فهمید؟ خیلی خسته ام. الان شما از وجود پرونده های من خبر داری. خیلی ها , خیلی ها دارند رنج می کشند.دلآرام, عارفه و امیر, تو , عاطفه, علی, اردلان و این آخر کاری این آقا یعنی ناصر. من خسته ام . اینها باید پروندهایشان کامل بشود . تو به عنوان یک عضو دو گانه ,چهارگانه می توانی حداقل بار عاطفی این فضا را سبک کنی. می فهمی؟

سرم را به تایید تکان دادم. آرام بلند شد. ستایش یکی از همکارانمان آمد جلو و کمکش کرد تا با آرامش بهتری روی یک صندلی راحت بنشیند. وقتی جابه جا شد گفت : خوب حالا که راز های آقا عرفان آشکار شد, بهتره بقیه هم کشفیاتشان را بگویند.

*   من از اتاق آقای کویری یک کار پاره شده خانمشان را که در دوران دانشجویی پاره کرده بودند پیدا کردم.

*   مجید واقعا نگهش داشتی؟

*   باور کن وقتی پاه اش می کردم از خودم بدم آمد.

*   من هم...

*   ...

همه حرفهایشان را زدند تا رسیدند به من. سردبیر گفت خوب شما چی از اتاق من پیدا کردی آقا عرفان؟

گفتم: واقعا باید بگویم؟

سردبیر گفت : بله حتما. من اینجا نامحرم نمی بینم. شما می بینید؟

گفتم: آخه شاید خصوصی باشه. لبخندی زد و گفت: بگو.

گفتم: خوب, در واقع من توی اتاق سردبیر چیزی پیدا نکردم.

سردبیر گفت: آقا عرفان بگو. لطفا.

گفتم: باشه. میل خودتونه. من توی اتاق سردبیر یک کیسه جوراب پیدا کردم که همه اشان کثیف هستند. و آن جوراب ها, جورابهای ما هاست که گاهی دیده اید که ایشون بعد از ساعت کار که معمولا ساعت یک بعد از نیمه شبه , می ایستند و می شویند شان که به خاطر تعدادشان این یک کیسه جا مانده و هنوز تمام نشده. به اینجا که رسیدم, به سردبیر نگاه کردم. از اثر هر چی بود, سرخ سرخ شده بود . همه خشکشان زده بود. یک دفعه سردبیر گفت: برگردید سر کارتان. آقای قیامتی شما هم بیایید توی اتاق من . با شما کار دارم. و بعد به سرعت به اتاقش رفت.

...

چشم. دیگه نمی گویم. شما شناسایی می شوید. چشم.

فعلا تا پست بعدی,  ﻳﺎﺣﻖ

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 17:43  توسط عرفان قیامتی  | 

بهار دوباره آمد. با همه حجم ریه هایم تنفسش می کنم. نفسی به عمق خاطره ها می کشم و ریه هایم را پر از هوای بهاری می کنم. هوا بوی شور و غوغایی رامی دهد. بوی عشق و ایمان.

تنفسش می کنم و سرشار از شور می شوم.

یک ضرب المثل قدیمی ایرانی می گوید: سالی که نکوست از بهارش پیداست.

امسال یعنی سال هشتاد و پنج, با اربعین حسینی همزمان شد و این یعنی یک سال زیر سایه آقا و سرورمان امام حسین ( ع ) تنفس کردن و شور حسینی داشتن.

...

روزهای آخر سال٨٤ بر خلاف آنچه که رسمه و اکثر نشریات تعطیل هستند, نشریه خیال همچنان فعال بود. سردبیر محترم که انگار آرام و قرار نداشت معتقده باید بهار و خانه تکانی را از دفتر نشریه شروع کرد. جاتون خالی نبودید ببینید چه خانه تکانی بود. همه همکاران, حتی خود خانم سردبیر دستمال به دست گرفته بودیم و افتاده بودیم به جان دفتر. هر کسی اتاق کار یک همکار دیگر را تمیز می کرد و این تمیز کاری را با قرعه انتخاب می کردیم. بر حسب اتفاق یا شانس یا هر چی که اسمش را بخواهید بگذارید , تمیز کردن اتاق خانم سردبیر بر عهده من قرار گرفت. اینکه چطور آنجا را گرد گیری کردم بماند...

این وسط از همه کمتر من و از همه بیشتر خانم سردبیر که آن بنده خدا هم تمیز کردن اتاق من به نامش افتاده بود, کار کردیم.

در پایان روز هر کسی با چیز تازه ای که کشف کرده بود , از اتاق آمد بیرون. چشمتان روز بد نبینه, خانم سردبیر از اتاق من آمد بیرون با یک کاغذ... وای , تا اون کاغذ را دستش دیدم, برق از سرم پرید. سردبیر می خندید و به طرفم می آمد. همه ساکت شده بودن و منتظر عکس العمل عجیب سردبیر بودند. من خودم می دانستم آن کاغذ چیه و برایم جای تعجب بود که چرا خانم سردبیر داره می خنده. یا بهتره بگویم لبخندی حاکی از ( پدری ازت در بیاورم ) می زنه.

جلوی رویم ایستاد و گفت جناب قیامتی , بالاخره مچت را گرفتم. سر به زیر ایستادم تا هر چه می خواهد بگه. با صدای بلند گفت: همه بدانید اینجا یک...

گفتم خانم سردبیر خواهش می کنم آبرویم را نبرید...

گفت: همه باید بدانند و بعد رو به همه گفت: اینجا یک همکاری داریم که خیلی خودش را لوس می کنه. ببینید توی این کاغذ چی نوشته و بعد کاغذ را کمی بالا گفت و شروع کرد به بلند خواندن:

اینجا پر از توهمه. عجیبه تا حالا توی هیچ اداره ای ندیده بودم که کارمندانش موظف باشند که جوراب سفید بپوشند و هر روز هم آن را بشورند. عجیبه , ندیده بودم جایی سردبیرش یک خانم ٢٢ ساله باشه . اصلا ندیده بودم که اداره ای آبدارچی نداشته باشه و سردبیر خودش برای همه چایی ببره و مراقب احوالاتشون باشه.

این یکی دیگه خیلی عجیبه که توی این اداره همه به نوعی یک داستان هستند برای سردبیر محترم و هیچکدام هم راه فرار ندارند. اااا, داستان من را هم نوشته. ااا آمده همه زندگی من را کرده قصه. اصلا من که برایش تعریف نکرده بودم از کجا فهمیده من آن خانم را کجا دیدم و بعد...

به اینجا که رسید, سردبیر مکثی کرد و گفت اینجایش خصوصیه و بعد از چند لحظه ادامه داد: امروز روز سومی است که اینجا کار می کنم. امروز فهمیدم اسم این جوجه سردبیر چیه. هه, اسمش " *** " است. چه اسم عجیبی. احتمالا باید اهل شهر خاصی باشه...

سردبیر سرش را بلند کرد و گفت: نه آقا عرفان. من اهل همچین شهر خاصی نیستم. اسم من به معنی نور است. در ضمن چقدر دیر اسم من را فهمیدی . فکر می کردم با هوش تر از این حرفها باشی. روز اولی که آمدی بهت گفتم که من اسمم " *** " است.

سردبیر دوباره ادامه داد: نمی فهمم توی آن اتاق چه کار می کنه که اصلا از اتاقش هیچ سر و صدایی نمی آید. اصلا این یک معمایی شده. چه گیری هم به این جورابهای سفید من داده. خوب بابا جون از یک مرد تنها بهتر از این بر نمی آید...

همه زدند زیر خنده. سردبیر لبخندی زد و بعد گفت : جناب قیامتی, می فرمودید خودم برایتون جوراب تهیه می کردم. اصلا نیست شما توی حال و هوای خودتی, نفهمیدی اینجا یک کشویی هست که برای کارمندان اینجا داخلش جوراب سفید گذاشته شده. تقصیر من نیست که اصلا با کسی نمی جوشی.

بقیه ماجرا را پست بعدی تعریف می کنم که حوصله اتان سر نرود.

پس تا پست بعدی,    ﻳﺎﺣﻖ

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 17:14  توسط عرفان قیامتی  |