تبليغاتX
کاغذ های طلایی
پروانه ها می نویسند...یا حی یا قیوم

سلام

حالتون چطوره؟ امیدوارم که سر حال و شاد باشید. گله نکنید که... اصلا تو چرا اینقدر خودت را تحویل می گیری؟ کی گله کرد که نیستی؟ ببخشید ! حق با شماست.

یک خبر داغ: نگاه منتظر دوباره نگاهش را منتظر ساخت تا بروی و اندیشه هایش را ورق بزنی. همان آدرس قبلی. اساس کشی نداشته.!

یک بی خبری: تکلیف من هنوز معلوم نیست. چرا؟ الان توضیح می دهم.

اصلا بگذارید به حرف سردبیر گوش کنم و ماجرا را توضیح بدهم.

یاد آوریش هم ...

آشنایی ما از اتوبوس شروع شد. خیلی غمگین و ناراحت بود. همیشه. به دیدنش عادت کرده بودم. شاید بی رحمی باشه اما به همان اندازه که وقتی سوار اتوبوس می شدم, انتظار دیدن صندلی اتوبوس را داشتم, انتظار دیدن او را هم داشتم. خیلی وقتها ترسیده به نظر می رسید و خیلی وقتها هم با چشمهای ورم کرده می آمد. گاهی هم سرش را به شیشه اتوبوس می گذاشت و بی صدا اشک می ریخت. برایم مهم نبود چرا؟! فقط به دیدنش عادت کرده بودم. تا اینکه یک روز دیر رسیدم و مجبور شدم بایستم. راننده اتوبوس بلیط ها را جمع کرد و رفت جلو که راه بیفته. دلم یک جوری بود. چی و چرایش را خودم هم نمی دانستم. تا در را بست و راه افتاد دیدمش که با یک عالمه وسیله می دوید تا رسید به اتوبوس. دهان باز کرد تا حرفی بزنه اما نزد. می دانستم که می خواهد سوار بشه و از راننده خواستم که در را باز کنه. راننده ایستاد و در را باز کرد. سریع سوار شد و گفت: متشکرم. دفعه اولی بود که با هم حرف می زدیم. گفتم: خواهش می کنم و از آنجایی که اعتقاداتم اجازه نمی دهد که به ناموس مردم زل بزنم, رویم را به سمت پنجره کردم و ...

بقیه اش را دفع بعد برایتون می گویم. راستی من تمام این خاطراتم را به یک نویسنده دادم و اون داره اصلاحش می کنه. به زودی به نام همان نویسنده البته به خواهش من چاپ می شود. نویسنده خوبی است. هر وقت که کارش تمام شد اسمش را می گویم. به اضافه اسمی که برای کتابش انتخاب کرده.  خوب اگر خواستید باز هم راجع به این موضوع حرف بزنم, کافیه فقط به من بگوئید : خوب , بعدش...

دست حق یارتان

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 23:47  توسط عرفان قیامتی  |