دوستان سلام. یک چیزی هست که باید واضح توضیح بدهم. من توی دفتر نشریه خیال کار می کنم. خیال یک گاهنامه است. معمولا جلدش از کاغذ کاهی است و صحات داخلش از جنس پارچه حریر. شاید دیده باشیدش. شاید هم نه. من آنجا مسئول صفحه "از دل نوشته ها" هستم. مخاطبین ما خیلی هستند اما خیلی ما را دوست ندارند. چرا؟ حوب ما وقتشان را می گیریم بدون فایده البته به ظاهر. این نظر شخص منه. معمولا می کنیم کارهایی را که باید بکنیم. چند روز پیش خانم رهگذر را دیدم. خیلی گرفته بود. ازش علت را پرسیدم یک جواب خنده دار داد. بگویم؟
رهگذر می گوید بگویم. به من گفت چون پنج هفته است این نشیه را ورق نزده, قاه قاه خندیدم و یکی بهش دادم. الان مشغوله. دیشب هم سردبیر به من گفت: آقا عرفان, بدجوری شدی بهانه ها. پرسیدم چطور؟ گفت: ماجرا سر نوشته های تو است و نقاشی.
بگذریم. مدتی تنبل شدم و نیستم. نه تنبل که نه, گرفتار. اما الان حرف دارم با شما. صفحه اول این شماره نشریه خیال از حریر ارغوانی و کبود است. صفحه را اختصاص دادیم به فریاد یک مدیر جوان. یک دختر جوان که از بازی تلخی که باهاش شده بود آه کشید.
... فریاد زد از ته دل و گفت که مردی در محل کارش که او مدیر بود و آن مرد رییس کل همه مدیر های آن مرکز و همچون پدرش پیدا شد و ادعای کمک به او را کرد اما بعد از اینکه دل این خانم جوان را تنها گیر آورد درخواست کثیفی ازش داشت. آن خانم به حد مرگ گریه کرد و از خدا مرگ خودش را خواست. ولی بعد خدا را شکر کرد که تن به خواسته ی کثیف او نداده و پاکدامن و عفیف باقی مانده و ...
این ماجرا ها اعصابم را خورد می کنه. گاهی که به سردبیر گله می کنم و قصد استعفا دارم, به من می گوید: اگر تو بروی کی از این حرفها دلش به درد می آید و کمک می کنه. هر کس دیگه ای باشه ممکنه از این مطالب و آدرس فرستنده هایش سو استفاده می کنه.
نمی دانم ولی فکر کنم خیلی بیراه نمی گوید...