می خواهم در اینجا را تخته کنم ولی سردبیر نمی گذاره. هرچی بهش می گویم بابا من بریدم. اون بهم نارو زد با من بد تا کرد فرصت نداد بهش ثابت کنم که کی هستم و منظورم چیه. بی معرفت به پدرش دروغ گفت اگه خواهرش طرف من را نمی گرفت الا معلوم نبود من چه حالی داشتم. هر چند الان هم معلوم نیست...
به زودی روز دفاعمه. نمی دانم ولی دلم می خواهد یک بار دیگه ببینمش هرچند این مدت مدام میرفتم حوالی کلاسش. باید خجالت را کنار بگذارم و بروم با مریم خواهرش حرف بزنم. باید حرف دلم را بزنم اما قول دادم چه کار کنم؟ شما بگویید چه کار کنم؟
+
نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 13:56  توسط عرفان قیامتی
|